پيام
+
من از اشکي که مي ريزد زچشم يار مي ترسم...
از آن روزي که اربابم شود بيمار مي ترسم...
رها کن صحبت يعقوب و دوري و غم و فرزند...
من از گرداندن يوسف ، سر بازار، مي ترسم...
همه گويند اين جمعه بيا ، اما درنگي کن...
از اينکه باز عاشورا شود تکرار مي ترسم...
اشتياق کوفيان و دعوت يار بر سر نيزه...
من از آمين مردم ، در تعجيل حضور يار مي ترسم...
از آن روزي که اربابم شود بيمار مي ترسم...
رها کن صحبت يعقوب و دوري و غم و فرزند...
من از گرداندن يوسف ، سر بازار، مي ترسم...
همه گويند اين جمعه بيا ، اما درنگي کن...
از اينکه باز عاشورا شود تکرار مي ترسم...
اشتياق کوفيان و دعوت يار بر سر نيزه...
من از آمين مردم ، در تعجيل حضور يار مي ترسم...

غزل صداقت
92/1/28
برای مشاهده پیام های بیشتر لطفا وارد شوید