سفارش تبلیغ
صبا ویژن

نوشـته های یه مـامــان

سلام

این یه هفته ای که مریم اینجا بود چقدر خوش گذشت ...(اخرای اسفند 90)

صبح روز اول کل خانواده رفتیم یه مراسم .... عصرشم من و مریم تنهایی رفتیم زیارت ....
فرداش صبح خونه بودیم . عصر کلاس داشتم . با هم رفتیم کلاس و اخرای کلاس اجازه گرفتم و رفتیم بازار ....
عصر روز دوشنبه طبق معمول رفتیم بیرون ....
روز سه شنبه وقتی مریم از خواب بیدار شد دید که گلوش درد میکنه و سردرد داره و تنش کوفته اس . عصر من کلاس داشتم و مریم تو خونه استراحت کرد و بهتر شد ....

چهارشنبه عصر و 5 شنبه صبح هم باز بیرون و بازار و خرید و ...... هم من همه ی خریدامو کردم هم مریم .... با یکی خرید رفتن خیلی خوشمزه است ..... به شرطی که اون یه نفر مرد نباشه !

عصر 5 شنبه قرار دیدار گروهی گذاشتیم از ساعت 4 . حالا هی شوهرم میگفت امروز همگی بریم بیرون ! ساعت 4 و نیم اماده باشین ! هی من و مریم همدیگه رو نگاه میکردیم هی لبخند میزدیم و میگفتیم نمیشه ! میگفت خب 5 بریم ... گفتیم نمیتونیم اخه ! ما باید سه و خورده ای راه بیفتیم ! گفت قرار دارین ؟ گفتیم اره

حدودای 4 که رسیدیم فاطمه سر قرار نشسته بود .... لیلا هم بعدش اومد . بعدشم زینب و فاطمه اومدن ..... ساجده هم قرار بود بیاد که زنگ زد نمیتونه ...... ما نماز جماعت مغرب و عشا رو هم کنار هم خوندیم و برگشتیم خونه .... یعنی حدود 3 ساعت ! خیلی خوش گذشت .... جاتون خالی ......


عکس کیفامون البته یکی برای عکس گرفتن کیفشو نداد  اون تسبیح هایی که رو کیفا هست اسمش تسبیح سایه ایه که من برای یادگاری به دوستام میدم ....

واقعا فرصت خوبی شد . اگه مریم نبود مطمئنا نمیشد قرار گذاشت ....

تو جمع بچه ها در حال صحبت و خنده بودیم که شوهرم زنگ زد که امشب مهمون داریم ! گفتم از بیرون غذا میگیریم گفت ابگوشت گذاشتم !!! یه سوژه خنده هم درست شد که چه ابگوشتی میشه الان و .... یکی که هوس ابگوشت کرد و .... ما هم که بدون خوندن نماز جماعت نمیشد برگردیم ! چطور تو روی خدا و اون امامزاده اش میخواستیم نگاه کنیم اون دنیا ؟ برای همین نماز رو خوندیم و برگشتیم خونه .... وسطای راه هم فهمیدیم که مهمونا رسیدن ... ساعت 9 و نیم هم سفره شام رو انداختیم و همون موقع همون که هوس ابگوشت کرده بود پیام داد که ابگوشته پخت یا گوشتش مثل لاستیک بارزه ؟ ولی خدائیش ابگوشت بدی نشد . گوشتشم خوب پخته بود .....

نصفه های شب شوهر مریم هم رسید .... اومده بود دنبالش تا فردا برگردن ...

صبح جمعه اقایون رفتن پشت بوم رو موکت پهن کردن و سرگرم بازی اسم فامیل شدن .... هی ما رو صدا کردن بیاین بالا ، ما نرفتیم .... من که اگه بهم انگشت میزدی اشکم در میاومد ..... خودمو سرگرم غذا و اماده کردن مرغ برای کباب کردم ....

تا کباب ها اماده بشن من و مریم و پسرم اسم فامیل بازی کردیم . بعد از ناهار اقایون هم به جمع مون پیوستن ..... چه کلمات خنده داری مینوشتیم ! چه چیزایی از یادمون رفته بود .... (من خیلی متین بودم اصلا هم هر هر و کر کر نکردیم تازشم اونقدر اروم حرف میزدم که گاهی یکی مجبور میشد حرفمو پر رنگ کنه )

موقع رفتن شون دخترم خودشو به من چسبوند و گریه کرد .... پسرم با دوچرخه دنبالشون رفت .... ما هم تا چشم کار میکرد براشون دست تکون دادیم .......

فرداش دخترم به خاله مریمش زنگ زد و گفت خاله میشه ما ساعت 2 بیایم خونه ی شما ؟ خاله اش گفت باشه بیاین ... دخترم که ساعت رو تقریبا یاد گرفته منتظر بود تا ساعت دو بشه . وقتی دیگه داشت از خوشحالی بال در می اورد که الان یک شده و ما دو میریم خونه خاله ، من در حالی که اشکام قطره قطره میچکید بهش گفتم عزیزم ما راهمون دوره ... خیلی دور ... ما نمیتونیم الان بریم خونه ی خاله ....
تقویم رو اوردم و نشونش دادم که الان چه روزیه و دونه دونه شمردم براش که این که صبح بشه و شب بشه و اون صبح بشه و شب بشه و ......... ما میریم اونجا ..... ولی اون موقع هم اونا نیستن . اونا میخوان برن مسافرت ..... ولی خاله سحر و مهدیه و محیا خونه شون هستن و ما میتونیم بریم پیش اونا ....
دخترم که داشت با یه قیافه ی جدی به حرفام گوش میکرد قسمت اخرش خوشحالش کرد و اخ جون کنان در حالی که به تقویم نگاه میکرد دور شد .....


نوشته شده در سه شنبه 91/1/22ساعت 11:36 صبح توسط سایه نظرات ( ) |


Design By : Pichak