سفارش تبلیغ
صبا ویژن

نوشـته های یه مـامــان

سلام

با چند روز تاخیر سال نو مبارک

امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشین و تعطیلات خوش گذشته باشه ...

ما که قرار بود چند روز قبل از عید بریم شمال ولی نشد . هوا هم خراب بود ... قرارمون بود که صبح 29 اسفند راه بیفتیم ولی شوهرم میگفت صبر میکنیم تا قبل از عید خانواده ات رو ببینی بعد راه می افتیم ... مامان اینا هم روز 29 اسفند مسافرتشونو شروع کردن و با اصرار ما ناهار اومدن پیشمون . میگفتن زودتر راه بیفتین بیاین و منتظر ما نمونین ، ما اصلا نمیخوایم از شهر شما عبور کنیم ....
وقتی ناهارمونو خوردیم بابا اینا ما رو راهی کردن . کلید رو دادیم بهشونو و بر خلاف همیشه که اونا میرفتن و ما تا چشم کار میکرد براشون دست تکون میدادیم ، حالا ما می رفتیم و برای اونا دست تکون میدادیم و میخندیدیم ....

مسافرت مون هم خیلی راحت بود . هم رفتن و هم برگشتن . با اینکه بلیط نداشتیم ماشین فراوون بود و اصلا هم به ترافیک نخوردیم و خیلی هم زود رسیدیم ...

لحظه تحویل سال ... خیلی خاص بود ... یه جورایی خیلی دلم گرفته بود ... خیلی .......
لحظه تحویل سال فقط ما خونه ی مادرشوهرم بودیم . برادر شوهر کوچیکه هم نبود و شبش رو خونه ی پدر نامزدش خوابیده بود .فقط ما بودیم و مادرشوهرم و برادرشوهر مجرده . همه مون قران دستمون بود و میخوندیم .... ولی پسرم کتاب درسی گرفته بود و تند و تند میخوند تا مثلا تا اخر سال همش در حال درس خوندن باشه ! البته من به یقین رسیدم که همه ی اینا کشکه ! چون تا روز 13 فروردین من چندین بار دیدم که مجله ی جدول داره حل میکنه ولی دفتر و کتاب دستش ندیدم !

روز اول عید تازه خواهر زاده ی کوچولومو دیدم . محیا کوچولو سه ماهه بود که خاله بزرگه اش برای اولین بار دیدش ...
نماز ظهر اولین روز فروردین رو هم خونه ی باران اینا به جماعت خوندیم ....

بخاطر اینکه بابا اینا و دو تا از خواهرام نبودن ، عید دیدنی رفتن با سحر و خانواده اش خیلی دلپذیر بود . حتی وقتی بچه ها سر نشستن توی ماشین با هم دعوا شون میشد ....

امسال بخاطر بیماری شوهر خواهرشوهر بزرگه ام اونا نتونستن بیان و بمونن . برادرشوهر بزرگه هم اصلا نیومد . برادرشوهر کوچیکه هم بیشتر خونه نامزدش بود . خواهرشوهر کوچیکتره هم فقط یکی دو روز موند و رفتن مشهد و از اون راه برگشتن تهران . مامان اینا هم نبودن که بریم اونجا . تنها سالی بود که ما تنها مهمونای مادرشوهرم بودیم و مسلما بیشتر مورد توجه !

مامانم اینا حدود 8 فروردین برگشتن . مقصد نهایی شون ابادان و شلمچه بود ... ابادان رفتن شون یه دلیل دیگه هم داشت . چون ما 3 سال ابادان زندگی کرده بودیم و از اونجا کلی خاطره داشتیم ... وقتی بابا اینا رفتن اونجا ، به خونه ی قبلی مون هم سر زدن . بیرون خونه کمی تغییر کرده بود ولی توش همون بود فقط قراضه تر . عکسایی که بابا اینا از اونجا گرفتن با چیزایی که تو ذهنم بود خیلی فرق داشت ... حتی به نظرم حیاط خونه اون موقه بزرگ تر بود تا اون چیزی که عکس نشون میداد ... و همین طور فضای باز کنار خونه مون هم انگار تو بچگی خیلی بزرگتر از الان بود .... من کلاس پنجم میرفتم که رفتیم ابادان ..... یادش بخیر وقتی از ابادان برگشتیم من بیشتر خودمو ابادانی میدونستم تا شمالی ....
به قول مهتاب که خوب شد ندیدم ابادان امروز رو . که تموم ذهنیت بچگی و خاطراتم خراب میشد .... همه چی عوض شده بود .....
حتی من با خودم گفتم ایکاش عکسهاشم ندیده بودم .....
یکی از همسایه های قدیمی مون خونه اشو عوض نکرده بود . یادش بخیر من و دخترش با هم دوستای جون جونی و همکلاسی بودیم .... به مامان اینا سپردم از مامانش شماره تلفن دوستمو بگیره . الانم شماره اش دستمه ولی نمیدونم زنگ بزنم بهش چی بگم !!! چیز زیادی هم از اون موقع ها یادم نیست . نه اسم دوستای دیگه نه معلما ....

* اخرش به دوستم اس ام اس دادم که من دوست و همسایه ی قدیمیت هستم منو یادت میاد ؟ فوری جواب اومد سایه جون مگه میتونم فراموشت کنم ؟ زنگ زدیم و حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم . اون همون ابادان شوهر کرده بود . شوهرش تو شرکت نفت کار میکرد . دو تا دختر 12 و 6 ساله هم داشت ... صداش عین قبل بود . انگار رفتم به همون دوران ........

* یکی از روزهای عید رفته بودیم سر مزار اموات ، که یه اقایی اومد و با شوهرم گرم صحبت شد . نمیشناختمش . بعد از کمی ما رو راهنمایی کرد سر قبر مادرش . همسرش و بچه هاشم ایستاده بودن . من از دور باهاشون سلام علیک کردم و روی قبر رو که خوندم (همسر اقای .... )تازه یادم اومد که این اقا کیه ! ما یه بار خونه شون دعوت شده بودیم . حتی فکر کنم مامانشم دیده بودم ..... اون اقا هم کلاسی شوهرم بود . که وقتی من بعد از بدنیا اومدن پسرم داشتم از بیمارستان مرخص میشدم ، زنشو اوردن تو همون اتاق و از کارای خاصی که انجام میداد و  و حرفای جالبی که تو اون حال میزد بعدا فهمیدم که زن دوست شوهرم بوده و وقتی هم خونه شون رفته بودیم بهش گفتم که تو بیمارستان دیده بودمش .... بچه هامون 2 روز با هم فاصله دارن .... و اصلا هم عجیب نبود که من قیافه ی خانومه رو هم یادم نبود . چون من کلا حافظه ی خوبی ندارم مخصوصا که چهره ها زود از ذهنم پاک میشن .....


نوشته شده در سه شنبه 91/1/22ساعت 11:37 صبح توسط سایه نظرات ( ) |


Design By : Pichak